قلب شکسته من
تا حالا دل کسی رو شکستی؟ اینکارو نکن شاید تنها چیزیه که داره
پيش از آنکه نبودنت عادي شود پيش از آنکه نبودنت عادي شود اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم. ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد. برای خریدن عشق هر که هر چه داشت اورد دیوانه هیچ نداشت و گریست گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است می خواهم با تو سخن بگویم.... می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم... می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود... شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من... و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند... کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود... اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد... حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم... پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم... منو حالا نوازش کن ... که اين فرصت نره از دست شايد اين اخرين باره ... که اين احساسه زيبا هست منو حالا نوازش کن ... همين حالا که تب کردم اگه لمسم کني شايد ... به دنياي تو برگردم هنورم ميشه عاشق بود ... تو باشي کاره سختي نيست بدون مزر با من باش ... اگرچه ديگه وقتي نيست نبينم اين دمه رفتن ... تو چشمات غصه ميشينه همه اشکاتو ميبوسم ... ميدونم قسمتم اينه دوستای خوبم چطورن ؟ خوبید ؟ تا حالا احساس کردید الانه که دلتون از غصه و غم منفجر بشه و بغض گلوتونو فشار بده و دلتون بخواد از این دنیا برید شاید زجرتون کمتر بشه؟ من دیشب این احساسو داشتم و چاقویی که مادرم تو اتاقم جا گذاشته بود وسوسم می کرد...... نمی دونم چرا این حرفارو اینجا میگم یکم ظاهر وبو عوض می کنم ۱- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه اتومبيلي سوار مي شدي، بلكه از تو ۲- خداوند از تو نخواهد پرسيد زير بناي خانه ات چند متر بود، بلكه از تو ۳- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه لباس هايي در كمد داشتي، بلكه از تو ۴- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود، بلكه از ۵- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود، بلكه از تو ۶- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي، بلكه از تو خواهد ۷- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي كردي، بلكه از تو ۸- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو به چه رنگ بود، بلكه از تو خواهد ۹- خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا ايقدر طول كشيد تا به جست و جوي ۱۰- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چرا اين مقاله را براي دوستانت چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد این تبر مال تو نیست؟ دستها از آن تو نیست تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه آی آرام بزن می شکند عمق سکوت جمع کن هر چه شکستی دل من آتشی بردل من زن که ببینی : خوب هم می سوزد شاید این آخرین آپم باشه. دلم خیلی داغونه
پ.ن۱:دیدم همه از این پ.ن ها میذارن گفتم منم بذارم پ.ن۲:هیچ وقت اون چیزیو که می شنوی باور نکن همیشه نصف اون چیزی رو که می بینی باور کن
پ.ن۳:زندگی اجباریست لاجرم باید زیست
پ.ن۴:فریاد زدم خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است ...ولی تو اگر مدارا نکنی مرا خدای دیگری کجاست...!!؟؟؟ پ.ن۵:به آنچه چشمانت نشان میدهند باور نداشته باش.همه آنچه نشان میدهند ، محدودیت است.با ادراکت بنگر برای درک آنچه میدانی و آنگاه راه پرواز گشوده خواهد شد. ریچارد باخ سایه میشم سایه میشم سایه که آزار نداره آسه میاد آسه میره با هیچکسی کار نداره دشت بی آب علف و آخر سر میشم تلف دورو ورم بیابونه چیزی به جز خار نداره می خوام سکوتو بشکنم اما صدام در نمیاد سرو به دیوار بزنم اینجا که دیوار نداره با چه زبون بهت بگم تنهایی آتیشم زده هیچکس سراغم نمیاد هیچکس باهام کار نداره دل گرفتار می دونه چی می شنوم چی میکشم هیچکس تو این شهر غریب دل گرفتار نداره یه خواهش از آقا پسرا:تورو خدا از کلمات عاشقانه استفاده نکنید.نظر خصوصی هم نذارید روزي عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره . اره با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است؟! شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام .... پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند. همه میگن فراموشش کن ولی آخه مگه میشه ؟ نمی تونم....
از يک عاشقِ شکست خورده پرسيدن: نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني خدایا!با من قهری…..؟ بنده من!نماز شب بخوان ،که یازده رکعت است… خدایا!خسته ام ،نمیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم…!! بنده من!قبل از خواب این سه رکعت را بخوان… خدایا!سه رکعت زیاد است…!! بنده من!قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو… خدایا!من در رخت خواب هستم و اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد…!! بنده من!همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله… خدایا! هوا سرد است و نمیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم…!!! بنده من!در دلت بگو یا الله ،ما برایت نماز شب حساب میکنیم… ………نمیکند و میخوابد بنده بی اعتنا. ملائکه من!ببینید من این قدر ساده گرفته ام ،اما بنده من خوابیده است… چیزی به اذان صبح نمانده است ،او را بیدار کنید ،دلم برایش تنگ شده است ، امشب با من حرف نزده است…… خداوندا!دوباره او را بیدار کردیم اما باز هم خوابید… ملائکه من!در گوشش بگویید ،پروردگارت منتظر توست… خداوندا!باز هم بیدار نمیشود! اذان صبح را میگویند ،هنگام طلوع آفتاب است…… ای بنده!بیدار شو نماز صبحت قضا میشود…!!! خورشید از مشرق سر بر می آورد .خداوند رویش را برمیگرداند. ملائکه من!آیا حق ندارم با این بنده قهر کنم…؟؟؟ وای نه…!!! خدای مهربونم با من قهری…؟؟؟ ولی باز هم خدا او را میبخشد…!!! و باز هم……!!! دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود . او فقط یک برادر ۵ ساله داشت .دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد .پسرک از دکتر پرسید:ایا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟دکتر جواب داد:بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندن و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردن،پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالی که خون از بدنش خارج میشد ، به دکتر گفت:ایا من به بهشت میروم؟ پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند .
من دنبال عشق بودم عشق واقعی ولی چی گیرم اومد؟ انتظار... انتظار نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن... ولی کاش بودی تا اشک هایم از شوق دیدارت سرازیر میشد... کاش بودی و دست های مهربانت مرهم دلتنگی ها و نبودنهایت میشد... میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد مسشود... میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت... تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادرکوچکش تنها بگذارند . پدر و مادر می ترسیدند، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهارپنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند . اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد،با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد . بالاخره پدر و مادر ش به او اجازه دادند . تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی به طرف برادرش رفت . صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟من کم کم داره یادم میره . خیلی سخته بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه! خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی! خیلی سخته سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری! خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بکن جز اونیکه فکر می کنی به خاطرش زنده ای! خیلی سخته به خاطر یک نفر غرورتو بشکنی ، بعد بفهمی دوستت نداره! خیلی سخته همه چیزتو به خاطر یک نفر از دست بدی!!! اما اون بگه نمی خوامت!! در گذرگاه زمان به دور دست ها می نگرم.به آن سو، به آن ناکجا، به آن ناپیدا... به آنجا که می خواهم لحظه ای را بی دغدغه در آن مکان رویایی سپری کنم. خود را به دست های مهربان نسیم می سپارم تا مرا با خود به آغوش آسمان ببرد به آن اوج، به آن دست نیافتنی...از کوچه پس کوچه های شهرم پر می گشایم و به جایی دیگر هجرت می کنم.به جایی که بتوانم عشق را بی ریا بیابم و آن را عاشقانه و بی مشکل در کنج خلوت خانه ی دلم جای دهم .به جایی قدم می گذارم که آسمان محبتش بی منت و خورشید شفقش بی ریا باشد.می روم به جایی که نامش را نمی دانم، ولی این را باور دارم که در آن جا نسیم بی رحمانه شاخه ی نازک وجودم را نخواهد شکست و زمانه ی بی مروت گلبرگ ها یم را با خنجر زهرآلود و بی عاطفه اش پرپر نخواهد کرد و زیر پاهای سنگین و خشک شده از احساسش لگد مال نخواهد نمود.می روم آن جا که عطر اقاقی ها مصنوعی نباشد، صدای چکاوک ها از روی اجبار بر فضا طنین انداز نشده باشد و تولد گلبرگها و شکوفایی از روی اجبار نباشد.می روم به آن جا که فداشدن ارزش داشته باشد و خاکسپاری عشق در خلوت خانه ی دل بی مراسم سوزناک برگزار شود. چرا پسرا بی وفان؟ چرا دروغگو و چرا سنگ دلن؟ خیلی دیر رسیدی ای دوست هفت تا کفن پوسوندم من فقط یه استخونم ببین چی کردی با من فکر کن فقط یه لحظه نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن منو به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر فقط تا هفت روز سیاه تنت کن شبای جمعه یادی از ما کن عشقی که بردی باشه حلالت عمری که بردی باشه حرومت فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم . منو میشناسید دیگه نه احتمالا شما اون شیوایی رو میشناسید که همیشه خنده رو لباش بود نه این شیوا رو که از بدشانسیش به موقع رسوندنش بیمارستان که نمیره نه این شیوا رو که ۲۴ ساعت گذشته نه چیزی خورده نه خوابیده همش گریه و ناله الانم به زور نفس میکشه و با سرمی که بهش وصله داره این آپو میکنه دوستای عزیزم من بریدم احتمالا دیگه هیچ وقت طعم زندگی شیرینو نمی چشم هر ثانیه ی زندگیم برام زجر آوره من تنهام خیلی تنها . همه ی دوستامو کسایی که برام ارزش قایل بودن به خاطر یکی کنار گذاشتم حالا اون یکی منو کنار گذاشته امیدوارم خوشبخت بشه با اینکه زندگیمو خراب کرد با اینکه راه میرم اسمشو صدا میزنم اشکام میریزه ولی خوشبختیه اون برام مهمتره دعا می کنم سالم موفق بمونه . نمی دونم چی کار کنم دارم دیوونه میشم کمکم کنید
خواهم رفت
آنوقت ديگر ملالي نيست اگر...
چرا که من
بهاي نبودنت را پرداخته ام.
جواني را
که نيستي!
و پيري را
که نخواهم بود.
...نيستم!


هر کسی ۱تحملی دارم من داغون شدم دارم افسرده میشم ![]()

خواهد پرسيد كه چند نفر را كه وسيله نقليه نداشتند به مقصد رساندي؟
خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟
خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟
تو خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي؟
خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي؟
پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودي؟
خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار كردي؟
پرسيد كه چگونه انساني بودي؟
رستگاري بپردازي، بلكه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم، به
عمارت بهشتي خود خواهد برد.
نخواندي، بلكه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران در وجدان خود
احساس شرمندگي مي كردي؟ 
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را
هیزم خوبی شد
عشق هم می سوزد 

![]()
![]()

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

بزرگ ترين اشتباه؟
گفت: عاشق شدن...
گفتن: بزرگ ترين شکست؟
گفت: شکستِ عشق...
گفتن: بزرگ ترين درد؟
گفت: از چشمِ معشوق افتادن...
گفتن: بزرگ ترين غصه؟
گفت: يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن...
گفتن: بزرگ ترين ماتم؟
گفت: در عزاي معشوق نشستن...
گفتن: قشنگ ترين عشق؟
گفت: شيرين و فرهاد...
گفتن: زيباترين لحظه؟
گفت: در کنارِ معشوق بودن...
گفتن: بزرگ ترين رويا؟
گفت: به معشوق رسيدن...
پرسيدن: بزرگ ترين آرزوت؟
اشک توي چشماش حلقه زد و با نگاهي سرد گفت:
مرگ....
اما،دلت بسته به مهر ديگري است.
بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري...
که دلش پيش تو نيست.![]()
![]()
![]()


هزار تا خاطره که با یاد آوریش اشک می ریزم![]()
![]()
![]()




پیرهن سیاه تنت کن
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









